3سال

 سه سال یواشکی از عشقش گریه کردم . سه سال هر وقت می دیدمش رنگ از رخسارم می پرید و دست و پامو گم می کردم و مریم دوستم که همیشه باهام بود زیرزیرکی می خندید و ابروهاشو می نداخت بالا . سه سال حتی راز دلمو با نزدیک ترین دوستم هم مطرح نکردم و فقط به امید اون روزی بودم که بالاخره خودش پا پیش بذاره و یه چیزی بهم بگه . بالاخره یه روز داشتم از سر کوچه رد می شدم که اومد طرفم و گفت : سلام خوبی یه شاخه گل رز داد دستم . داشتم از خوشحالی قالب تهی می کردم که گفت : « اینو بده به دوستت مریم و بهش بگو خیلی دوسش دارم .!»  داستان لاو داستان عاشقانه داستانخنده دار داستان جذاب داستان با حال داستان سرگرم کننده داستان قشنگ داستان کوتاه داستان عشق داستان عشقی داستان بلند داستانغمناک داستان لطیف داستان احساسی داستان خوب داستان سرگرم کننده داستان لیلی ومجنون داستان سگسی داستان هندی داستان بچه گانه داستان غمناک 

/ 0 نظر / 7 بازدید