اجر - ساسی

ساسی
ورود شما به ساسی را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

نويسندگان
مهسا زراعی
تبلیغات


اجر
نویسنده : وحید رضا بشارتی فرد - ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥

اجرلبخندتشویق

روزی مردی ثروتمند دراتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد و به اتومبیل او خورد.

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریان باتلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.



پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هرچه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادربزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.

"برای اینکه شما را متوقف کتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ".

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت...

برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند سوار ماشینش شد و رفت.

در زندگی چنان باسرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند

خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتابکند.

این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !!!
داستان لاو داستان عاشقانه داستانخنده دار داستان جذاب داستان با حال داستان سرگرم کننده داستان قشنگ داستان کوتاه داستان عشق داستان عشقی داستان بلند داستانغمناک داستان لطیف داستان احساسی داستان خوب داستان سرگرم کننده داستان لیلی ومجنون داستان سگسی داستان هندی داستان بچه گانه داستان غمنا


comment نظرات ()
امکانات وب